تبليغاتX
 دلکده ی متروکه

كوچ پرغم

چشم در راهي كه آخرين بار براي هميشه بدون خداحافظي در آن پاي گذاشته بودي و رفتي دوخته بودم.

جاده اي كه آغازش من بودم و پايانش خورشيد ارغواني رنگ.

جاده اي كه خط وسط آن جاي پاي طلايي تو بود.

امروز كه به آن جاده و خورشيد مينگرم ديروز به يادم مي آيد.

ديروزي كه زمزمه ي كوچ سر دادي و رفتي.

من اينت رفتنت را هرگز فراموش نخواهم كرد.

چرا كه مرا تنها در ميان تاريكي ها و سختيها رها كردي و رفتي.

راستي يادت هست چگونه رفتي؟وچرا رفتي؟مگر من چه كرده بودم؟؟؟

آنروز من در طلب يك لقمه نان از سفره ي عشقت گدا گدنه به خانه ات روي آورده بودم.

چرا كه تو را در سخاوت عشق بيتا ميدانستم.

ولي افسوس! در برويم نگشودي.

خدايا مگر من چه كرده بودم كه از دست او دنياي دردم؟

من كه هميشه طلوع را در كوي تو خير مقدم مي گفتم و غروب را هم در كوي تو بدرقه ميكردم.

من كه شهره ي شهر شدم ولي تو حتي روي مرا نديدي.

من كه با هر ناز تو خود را نيازمند تر مي ديدم.من كه زندگي را با تو مي خواستم فقط با تو.....

پس چرا رفتي؟چرا آنگونه بي رحمانه رفتي؟

تو رفتيو ناراحتيم بيش از اين باشد كه چرا رفتي/اين است كه..چرا انگونه؟

ناگهان و سرد وغريب و رويايي.....

تو رو به غروب و من رو به تو.

تو پشت به من و من پشت به آرزوهاي با تو بودن!

تو ميرفتي و مرا ميكشيدي.

من دست به دامان تو بودم و تو دست به سوي خورشيد.

خورشيدي كه رو به غروب بود.

ناگهان از دستم رها شدي"يا دستانم از تو رها شد.

به هر حال از هم جدا شديم تو از من  ومن از يك دنيا اميد....

من اشك مي ريختم كه بر گردي.تو ميخنديدي به من كه بر گردم!من مي سوختم و تو مي سوزاندي.

من پريشان و پر از درد تو خندا ن و خونسرد ميرفتي و ميرفتي....

چهره ات هنگام رفتن يادم هست لبهايت خندان بود سينه ات مالامال از غرور

قلبت از سنگ و آواز خوان و شادان مي رفتي و ميرفتي...

من زانو زده تسليم عشق شدم سرنوشت را باختم و دستهايم را از سوي تو باز ستاندم .

ديده به جاده اي دوخته بودم كه به خورشيد مي رفت.

آغازش من بودم و پايانش خورشيد ارغواني رنگ وخط وسط جاده جاي پاي طلايي تو بود.

تو رفتي آنقدر كه در انتهاي جاده همراه خورشيد غروب كردي و رفتي........

تا بعد


 

نوشته شده توسط صبا در سه شنبه 18 فروردین1388 ساعت 12:8 موضوع | لینک ثابت


میگن شروع خوب نیست با غم باشه منم گوش میدم خوب:d

 

دختری با مادرش در رختخواب
درددل می کرد با چشمی پر آب

گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم!

سن من از بیست وشش افزون شد
دل میان سینه غرق خون شد

هیچ کس مجنون این لیلا نشد
شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته!

مادرش چون حرف دختش را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت:

دخترم بخت تو هم وا می شود
غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن
این همه شوهر یکی را تور کن!

گفت دختر مادر محبوب من!
ای رفیق مهربان و خوب من!

گفته ام با دوستانم بارها
من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها
سر به زیر و با وقارم هر کجا

کی نگاهی می کنم بر یک پسر
مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟

غیر از آن روزی که گشتم همسفر
با سعیدویاسر وایضا صفر

با سه تاشان رفته بودم سینمابگذریم از مابقی ماجرا!

یک سری هم صحبت صادق شدم
او خرم کرد آخرش عاشق شدم

یک دو ماهی یار من بود و پرید
قلب من از عشق او خیری ندید

مصطفای حاج علی اصغر شله
یک زمانی عاشق من شد،بله

بعد جعفر یار من عباس بود
البته وسواسی وحساس بود

بعد ازآن وسواسی پر ادعا
شد رفیقم خان داداش المیرا

بعد او هم عاشق مانی شدم
بعد مانی عاشق هانی شدم

بعدهانی عاشق نادر شدم
بعد نادر عاشق ناصر شدم

مادرش آمد میان حرف او
گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!
گرچه من هم در زمان دختری
روز و شب بودم به فکر شوهری

لیک جز آن که تو را باشد پدر
دل نمی دادم به هرکس اینقدر

خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی
واقعا که پوز مادر را زدی

تا بعد


 

نوشته شده توسط صبا در یکشنبه 16 فروردین1388 ساعت 17:48 موضوع | لینک ثابت